معانی کلمه : مشقت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
سختی، رنج، محنت.
فرهنگ معین
(مَ شَ قَّ ) [ ع . مشقة ] (اِ. ) زحمت ، رنج . ج . مشاق ، مشقات .
فرهنگ فارسی
سخت شدن امری ، سختی، رنج، محنت، مشاق و مشقات جمع
(اسم ) سختی دشواری رنج . یا با(به ) مشقت . بازحمت . یا با ( به ) هزار مشقت . بازحمت زیاد : و چون اسکندر تنها نیم جانی بهزار مشقت بیرون برده وبنوعی ناپدید گشت که دیگر اثری ازو پیدا نشد .
(اسم ) سختی دشواری رنج . یا با(به ) مشقت . بازحمت . یا با ( به ) هزار مشقت . بازحمت زیاد : و چون اسکندر تنها نیم جانی بهزار مشقت بیرون برده وبنوعی ناپدید گشت که دیگر اثری ازو پیدا نشد .
مترادف و متضاد
رنج
آزار، بلا، تعب، رنج، زحمت، سختی، عنا، عنت، محنت، مرارت ≠ آسایش، آسودگی، استراحت
فرهنگ فارسی ساره
رنج
واژه نامه بختیاریکا
دک ور دک زهنِستِن
