معانی کلمه : مشعشع
لغت نامه دهخدا
مشعشع. [ م ُ ش َ ش َ ] ( ع ص ) روشن. ( آنندراج ) ( غیاث ). رخشان . درخشان. درخشنده. درفشنده. پاک و روشن ، که کثیف نباشد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- ظل مشعشع ؛ که کثیف نباشد. ( از اقرب الموارد ).
|| شراب به آب آمیخته. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( دهار ) ( ناظم الاطباء ). می به آب آمیخته. ( دهار ). || سایه پراکنده تنک. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
- ظل مشعشع ؛ که کثیف نباشد. ( از اقرب الموارد ).
|| شراب به آب آمیخته. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( دهار ) ( ناظم الاطباء ). می به آب آمیخته. ( دهار ). || سایه پراکنده تنک. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
روشن، درخشان.
فرهنگ معین
(مُ شَ شَ ) [ ع . ] (اِمف . )روشن ، درخشان .
فرهنگ فارسی
سایه پراکنده وتنک، روشن، درخشان
( صفت ) ۱ - سای. پراکنده .۲- شراب آمیخته با آب . ۳- درخشان تابان : سابق. مشعشع او موجب شهرت وی گردید . توضیح باین معنی از ترکی وارد فارسی شده .
( صفت ) ۱ - سای. پراکنده .۲- شراب آمیخته با آب . ۳- درخشان تابان : سابق. مشعشع او موجب شهرت وی گردید . توضیح باین معنی از ترکی وارد فارسی شده .
مترادف و متضاد
براق، تابان، تابنده، پردرخشش، درخشان، روشن ≠ تیره، مکدر
۱. براق، تابان، تابنده، پردرخشش، درخشان، روشن
۲. سایه ≠ تیره، مکدر
