معانی کلمه : مشروط
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
شرط کرده شده، آنچه مقید به شرط است.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - شرط کرده شده ، ملزم شده . ۲ - در فارسی ، دانشجویی که چند ترم پیاپی نمرة معدلش زیر ۱٠ بشود.
فرهنگ فارسی
شرط کرده شده، آنچه که مقیدبه شرط است
( اسم ) ۱ - شرط کرده شده . ۲ - چیزی که متعلق بچیزی دیگر شده . یا مشروط براینکه ( آنکه ) . بشرط اینکه باین شرط : او را تکلیف منصب عالی وکالت دیوان اعلی ونیابت نفس همایون کرده مشروط بر آنکه منصب خلیفه الخلفایی بدیگری داده شود .
( اسم ) ۱ - شرط کرده شده . ۲ - چیزی که متعلق بچیزی دیگر شده . یا مشروط براینکه ( آنکه ) . بشرط اینکه باین شرط : او را تکلیف منصب عالی وکالت دیوان اعلی ونیابت نفس همایون کرده مشروط بر آنکه منصب خلیفه الخلفایی بدیگری داده شود .
مترادف و متضاد
مقید، منوط، موقوف، وابسته ≠ غیرمشروط
