معانی کلمه : مشاکل
لغت نامه دهخدا
مشاکل . [ م َ ک ِ ] (ع اِ) ج ِ مُشکل . (ناظم الاطباء) (از المنجد). مشکلات . و رجوع به مشکل شود.
فرهنگ عمید
مُشْکل#NAME?
۱. (ادبی) در عروض، از بحور شعر بر وزن فاعلاتن مفاعیلن مفاعیلن.
۲. (صفت) [قدیمی] مانند؛ مشابه؛ همشکل.
= مُشْکل
۱. (ادبی ) در عروض، از بحور شعر بر وزن فاعلاتن مفاعیلن مفاعیلن.
۲. (صفت ) [قدیمی] مانند، مشابه، هم شکل.
۱. (ادبی ) در عروض، از بحور شعر بر وزن فاعلاتن مفاعیلن مفاعیلن.
۲. (صفت ) [قدیمی] مانند، مشابه، هم شکل.
فرهنگ معین
(مَ کِ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ مشکل .
فرهنگ فارسی
۱- ( اسم ) مانند شونده . ۲ - ( صفت ) مشابه مانند : ... مانند الفت و انس بمشاکل و رغبت بتزاوج و شفقت بر فرزند و ابنای نوع . ۳- یکی از بحورعروضی و وزن آن فاعلاتن مفاعیلن مفاعیلن . است و بسبب همن مشابهت و مشاکلت آنرا بحر قریب نامند .
مترادف و متضاد
مشابه، مانند، همشکل
