معانی کلمه : مش
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
۱- اهل مشهد مشهدی . ۲ - داش مشدی
دست بچیزی مالیدن تا پاکیزه شود و چربش از آن زائل گردد
دست بچیزی مالیدن تا پاکیزه شود و چربش از آن زائل گردد
دانشنامه عمومی
(روستای خلار، استان فارس) [فعل نهی، دوم شخص مفرد] مَشُ، مَشو؛ نرو! (گویش خلاری مرکب از بستکی و لاری و پهلوی است. این روستا در دو منزلی شمال غرب شیراز قرار دارد.)
گویش مازنی
۱گوسفند ماده ۲گوسفند چند ساله
/mesh/ گوسفند ماده - گوسفند چند ساله
واژه نامه بختیاریکا
( مَش * ) جا افتاده؛ سفت وکم آب
( مَش ) ( ال ) ؛ پیشوندی مذهبی به معنی مشهدی
( مَش ) ( ال ) ؛ پیشوندی مذهبی به معنی مشهدی
