معانی کلمه : مسی
لغت نامه دهخدا
مسی . [ ] (اِ) به هندی کاکنج است و در بعضی بلاد اطریلال را به این اسم خوانند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
مسی . [ م ِس ْی ْ / م ُ ] (ع اِ) شبانگاه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (دهار) (مهذب الاسماء).
فرهنگ عمید
بدکردار؛ گناهکار.
۱. به رنگ مس؛ زرد مایل به قرمز.
۲. تهیهشده از مس.
۱. به رنگ مس، زرد مایل به قرمز.
۲. تهیه شده از مس.
بدکردار، گناه کار.
۲. تهیه شده از مس.
بدکردار، گناه کار.
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به مس ساخته از مس : ظروف مسی . مسیحادم . آنکه دمش همچون عیسی مسیح باشد درزندهکردن مردگان و علاج بیماران .
به هندی کاکنج است و در بعضی بلاد اطریلال را باین اسم خوانند
به هندی کاکنج است و در بعضی بلاد اطریلال را باین اسم خوانند
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
از جنس مس، مسین ≠ زرین
۱. از جنس مس، مسین ≠ زرین
۲. سیمین
۳. آهنین، پولادین
