معانی کلمه : مسود
لغت نامه دهخدا
مسود. [ م ُس ْ وِ ] (ع ص ) فرزند مهتر (سیّد) زاینده یا فرزند سیه فام آورنده . از لغات اضداد است . (از منتهی الارب ) (آنندراج ).
مسود. [ م ُ س َوْ وَ ] (ع اِ) روده ها که در آن خون فصد ناقه را پر کرده و سر آن بند کرده بریان نموده خوردندی در جاهلیت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
سَرور؛ آقا؛ سید.
۱. سیاهکننده.
۲. [مجاز] نویسنده.
۱. سیاه کننده.
۲. [مجاز] نویسنده.
سَرور، آقا، سید.
۲. [مجاز] نویسنده.
سَرور، آقا، سید.
فرهنگ معین
(مُ سَ وَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - سیاه کرده شده . ۲ - نوشته شده .
فرهنگ فارسی
سیاه کننده، نویسنده
( اسم ) ۱ - سیاه کننده . ۲ - نویسنده : مسود این ورق - عفاالله عنه ماسبق - در درسگاه دین پناه مولانا... قوام - المله والدین عبدالله ... بکرات و مرات که بمذاکره رفتی ...
روده ها که در آن خون فصد ناقه را پر کرده و سر آن بند کرده بریان نموده خوردنی در جاهلیت
( اسم ) ۱ - سیاه کننده . ۲ - نویسنده : مسود این ورق - عفاالله عنه ماسبق - در درسگاه دین پناه مولانا... قوام - المله والدین عبدالله ... بکرات و مرات که بمذاکره رفتی ...
روده ها که در آن خون فصد ناقه را پر کرده و سر آن بند کرده بریان نموده خوردنی در جاهلیت
