Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : مسن

تلفظ بین المللی : /mˈosenn/ تلفظ :‌ [m'osenn]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیگویش مازنیمترادف و متضادفرهنگ فارسی سارهواژه نامه بختیاریکا
  • مسن رود
  • مسن ترین
  • مسن اباد
  • زن مسن
  • ان مسن
  • کوتوله مسن
  • یخ مسن
  • حجر المسن
  • اسا مسن
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیگویش مازنیمترادف و متضادفرهنگ فارسی سارهواژه نامه بختیاریکا

لغت نامه دهخدا

مسن . [ م ُ س َن ن ] (ع ص ) صاحب سنان . (آنندراج ) (غیاث ).

مسن . [ م َ س َن ن ] (ع اِ) مِسَن ّ. (زمخشری ) (دزی ). مِسَن . (برهان ).

مسن . [ م َ س َ ] (ع اِمص ) بی باکی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).

مسن . [ م َ ] (ع مص ) به تازیانه زدن . مَشن . (منتهی الارب ) ...

فرهنگ عمید

سال‌خورده؛ کلان‌سال؛ پیر.

آنچه با آن کارد تیز کنند؛ فسان؛ فسن؛ سنگ‌ساو.

آنچه با آن کارد تیز کنند، فسان، فسن، سنگ ساو.
سال خورده، کلان سال، پیر.

فرهنگ معین

(مُ س نّ) [ ع . ] (ص .) پیر، سالخورده .

(مِ سَ نّ) [ ع . ] (اِ.) فسان ، آنچه با آن کارد و مانند آن را تیز کنند.

(مُ س نّ ) [ ع . ] (ص . ) پیر، سالخورده .
(مِ سَ نّ ) [ ع . ] (اِ. ) فسان ، آنچه با آن کارد و مانند آن را تیز کنند.

فرهنگ فارسی

سالخورده، کلانسال، پیر
( صفت ) آنکه سالهای بسیار از عمر او گذشته پیر .
صاحب سنان

دانشنامه عمومی

مسن ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:مسن (جلفا)مسن (قشم)مسن (لردگان)wiki: سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۱٬۶۲۳ نفر (۳۵۲خانوار) بوده است.این روستا در چهل کیلومتری محور جنوبی شهرستان قشم واقع شده است و شغل عموم مردم این روستا ماهیگیری می باشد. در این روستا یک پمپ بنزین یک باجه پست بانک و مخابرات، خانه بهداشت روستایی چهار مسجد، چهار مدرسه (دو ابتدایی دخترانه و پسرانه و متو...

گویش مازنی

گاه زمان

مانند – شبیه

/mosen/ مانند – شبیه & گاه زمان

مترادف و متضاد

بزرگسال، پیر، جاافتاده، ریشسفید، زال، سالخورده، سالدیده، سالمند، شیخ، فرتوت، کلانسال، کهنسال، معمر ≠ برنا، جوان، خردسال

اسم بزرگ‌سال، پیر، جاافتاده، ریش‌سفید، زال، سال‌خورده، سال‌دیده، سالمند، شیخ، فرتوت، کلان‌سال، کهن‌سال، معمر ≠ برنا، جوان، خردسال

aged (صفت)مسن، سالخورده، پیر، معمر، سالارelderly (صفت)مسن، سالخوردهold (صفت)مسن، سالخورده، پیر، سالار، قدیمی، کهنه، باستانی، گذشته، پارینه...

فرهنگ فارسی ساره

سالخورده، کهنسال، پیر

واژه نامه بختیاریکا

گَپ سال؛ گَپ و گلشتِه؛ بوراق

کلمات مرتبط

  • مسن رود
  • مسن ترین
  • مسن اباد
  • زن مسن
  • ان مسن
  • کوتوله مسن
  • یخ مسن
  • حجر المسن
  • اسا مسن
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات