معانی کلمه : مسمار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
میخ.
فرهنگ معین
(مِ ) [ ع . ] (اِ. ) میخ . ج . مسامیر.
فرهنگ فارسی
میخ، مسامیر جمع
( اسم میخ ( آهنی ) : ابواب جور و حیف بمسمار انصاف و انتصاف او بسته شده . جمع : مسامیر . یا به مسمار دوختن . ۱ - سخت بستن چیزی را . ۲ - با کمال احتیاط نگهداشتن چیزی را .
( اسم میخ ( آهنی ) : ابواب جور و حیف بمسمار انصاف و انتصاف او بسته شده . جمع : مسامیر . یا به مسمار دوختن . ۱ - سخت بستن چیزی را . ۲ - با کمال احتیاط نگهداشتن چیزی را .
مترادف و متضاد
میخ، وتد
