معانی کلمه : مستمر
لغت نامه دهخدا
مستمر. [ م ُ ت َ م َرر ] (ع ص ) نعت مفعولی از استمرار. || بعیدالمستمر؛ مرد استوار در پیکارکه بستوه نیاید. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || تلخ یافته شده . و رجوع به استمرار شود.
فرهنگ عمید
۱. دائم، همیشه، پیوسته.
۲. دائمی و همیشگی.
۲. دائمی و همیشگی.
فرهنگ معین
(مُ تَ مِ رّ ) [ ع . ] (اِفا. ) پیوسته ، همیشه ، ادامه دار.
فرهنگ فارسی
دائم، همیشه، پیوسته، روان ، مستمری: ماهیانه، حقوق ومواجب دائمی وهمیشگی
( اسم ) دایم همیشه بر دوام : این حیات از وی برید و شد مضر و ان حیات از نفخ حق شد مستمر . ( مثنوی )
دوام یافته
( اسم ) دایم همیشه بر دوام : این حیات از وی برید و شد مضر و ان حیات از نفخ حق شد مستمر . ( مثنوی )
دوام یافته
گویش مازنی
پیوسته
مترادف و متضاد
ادامهدار، پیوسته، پیگیر، جاودانه، دایمی، مدام، مداوم، همیشگی ≠ موقت
uninterrupted (صفت)
متوالی، پیوسته، مسلسل، مداوم، مستمر، قطع نشده، بی وقفه، غیر منقلع
continuos (صفت)
مسلسل، مستمر
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
پیوسته
واژه نامه بختیاریکا
بِه کُش
