معانی کلمه : مسبب
لغت نامه دهخدا
مسبب . [ م ُ س َب ْ ب َ ] (ع ص ، اِ) نعت مفعولی از مصدر تسبیب . رجوع به تسبیب شود. نتیجه ٔ سبب . مقابل سبب . معلول . معلوله . علیل . معلل . معلله . اثر. || آنکه او را بسیار دشنام دهند. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
سببشده.
سببشونده؛ سببساز؛ باعث؛ علت.
سبب شده.
سبب شونده، سبب ساز، باعث، علت.
سبب شونده، سبب ساز، باعث، علت.
فرهنگ معین
(مُ سَ بِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) باعث ، علت ، سبب شونده .
فرهنگ فارسی
سبب شونده، سبب ساز، باعث، علت ، مسبب الاسباب: خدای تعالی
( اسم ) ۱ - آنکه سبب چیزی گردد سبب شونده باعث . ۲ - وصول کنند. مالیات تا دینار آخر . توضیح در جامعالتواریخ رشیدی بخطا مسلبان بجای مسببان آ مده .
( اسم ) ۱ - آنکه سبب چیزی گردد سبب شونده باعث . ۲ - وصول کنند. مالیات تا دینار آخر . توضیح در جامعالتواریخ رشیدی بخطا مسلبان بجای مسببان آ مده .
مترادف و متضاد
صفت
وسیلهساز
باعث، سبب، علت، محرک، موجب، واسطه
۱. باعث، سبب، علت، محرک، موجب، واسطه
۲. وسیلهساز
cauthorsing (صفت)
منتج، موجب، مسبب، موجد
