معانی کلمه : مس
لغت نامه دهخدا
مس . [ م ُس س ] (اِ) به لغت اهالی مراکش ، قلمتراش و استره و موسی . (ناظم الاطباء).
مس . [ م َ ] (پسوند) مزید مؤخر امکنه : بیرمس (از قرای بخارا). (یادداشت مرحوم دهخدا).
مس . [ م ُ ] (اِ) مانعی بود که بدان سبب کسی به جائی نتواند رفت . (جهانگیری ) (از برهان ).
فرهنگ عمید
مه؛ بزرگ؛ مهتر: مسمُغان.
۱. دست مالیدن.
۲. احساس خستگی.
فلزی سرخرنگ که در ضرب سکه و تهیۀ سیم برق و ظروف آشپزخانه مورد استفاده قرار میگیرد.
۱. دست مالیدن.
۲. احساس خستگی.
فلزی سرخ رنگ که در ضرب سکه و تهیۀ سیم برق و ظروف آشپزخانه مورد استفاده قرار می گیرد.
فرهنگ معین
(مَ) (ص .) بزرگ ، مه .
(مَ سّ) [ ع . ] 1 - (اِمص .) دست مالی ، سایش . 2 - دیوانگی .
(مِ) (اِ.)فلز چکش خور و سرخ رنگی که هادی الکتریسته نیز می باشد. در دمای 1083 درجه ذوب می شود.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) دست مالیدن سودن : و مذهب اوزاعی آنست که اگر بدست باشد طهارت باطل سود و بغیر دست باطل نشود همچون مس فرج . ۲ - ( اسم ) دست مالی سایش . ۳ - دیوانگی .
بی باکی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
مال من
غم و غصه – اندوه
۱فربه ۲مست – احساس سرمستی ناشی از سلامت کامل مزاج و روزگار ...
گویش اصفهانی
تکیه ای: mes
طاری: mes
طامه ای: mes
طرقی: mes
کشه ای: mes
نطنزی: mes
مترادف و متضاد
جنون، دیوانگی
سایش، دستمالی، لمس
لمس کردن، سودن، دست مالیدن
۱. سایش، دستمالی، لمس
۲. لمس کردن، سودن، دست مالیدن
۳. جنون، دیوانگی
