معانی کلمه : مزکوم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
زکام زده، مبتلا به زکام.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) آنکه به زکام مبتلی شده ، ج . مزکومین .
فرهنگ فارسی
( اسم ) آنکه به زکام مبتلی شده : نزد مخدوم فضل تو نقص است پیش مزکوم مشک تو بعره است . ( خاقانی ) جمع : مزکومین .
