معانی کلمه : مزجی
لغت نامه دهخدا
مزجی . [ م ُ زَج ْ جا ] (ع ص ) کشتی به شتاب رانده شده . (ناظم الاطباء).
مزجی . [ م ُ جا ] (ع ص ) چیز اندک . مؤنث آن مزجات است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). هرچیز اندک و بی قدر. (ناظم الاطباء).
فرهنگ فارسی
مردی که خویشتن را به گروهی چسباند که از ایشان نبود
