معانی کلمه : مزاج
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. وضع دستگاه گوارش، وضع معده و روده.
۲. [مجاز] مجموعه کیفیت های جسمی و روحی.
۳. (طب قدیم ) هرکدام از کیفیت های چهارگانه در بدن انسان یا مواد خوراکی که عبارت است از: سرد، گرم، خشک، و تر.
۴. [مجاز] سرشت، طبیعت.
۵. [مجاز] حالت، وضعیت.
۲. [مجاز] مجموعه کیفیت های جسمی و روحی.
۳. (طب قدیم ) هرکدام از کیفیت های چهارگانه در بدن انسان یا مواد خوراکی که عبارت است از: سرد، گرم، خشک، و تر.
۴. [مجاز] سرشت، طبیعت.
۵. [مجاز] حالت، وضعیت.
فرهنگ معین
(مِ ) [ ع . ] ۱ - (اِ. ) سرشت ، طبیعت . ۲ - (مص ل . ) آمیختن ، آمیخته شدن . ۳ - قدما به چهار مزاج اصل قایل بودند: الف - مزاج صفراوی (گرم و مرطوب ). ب - مزاج مالیخولیایی یا سوداوی (سرد و خشک ). ج - مزاج دموی (گرم و مرطوب ). د - مزاج بلغمی ( سرد و مرطوب
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:اخلاط چهارگانه
wikijoo: مزاج
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
روال، شیوه
وضعیت، حالت
وضعیت سلامتی
آمیزش، اختلاط
خلقوخو، رفتار
آمیختن، آمیخته شدن
طینت، سرشت، خمیره، طبع
خلق، سرشت، طبع، طبیعت، نهاد
۱. آمیزش، اختلاط
۲. آمیختن، آمیخته شدن
۳. خلق، سرشت، طبع، طبیعت، نهاد
۴. وضعیت سلامتی
۵. طینت، سرشت، خمیره، طبع
۶. وضعیت، حالت
۷. روال، شیوه
۸. خلقوخو، رفتار
