معانی کلمه : مز
لغت نامه دهخدا
مز. [ م َزز ] (ع ص ) صعب و سخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
مز. [ م ِزز ] (ع اِ) افزونی . فضل و فزونی .یقال : له مز علیک ؛ أی فضل ، مر او راست فضل و فزونی بر تو. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || اندازه و مقدار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
مزیدن#NAME?
آنچه طعمش بین ترشوشیرین باشد؛ ترشوشیرین؛ میخوش.
آنچه طعمش بین ترش وشیرین باشد، ترش وشیرین، میخوش.
= مزیدن
= مزیدن
فرهنگ معین
(مَ زّ ) [ ع . ] (مص م . ) مکیدن چیزی را.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) مکیدن چیزی را .
بین ترش و شیرین
بین ترش و شیرین
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
مزد اجرت
/mez/ مزد اجرت
