معانی کلمه : مره
لغت نامه دهخدا
مرة. [ م ُرْ رَ ] (اِخ ) ابن لوی بن غالب ، جد ششم رسول (ص ).
مرة. [ م َ رَ ](ع اِ) مخفف مراءة به معنی زن . (از اقرب الموارد).
مره . [ م َ رِه ْ ] (ع ص ) نعت است مصدر مَرَه را. رجوع به مَرَه شود. || رجل مره الفؤاد؛ مرد بیماردل . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. بار، دفعه.
۲. شماره، تعداد.
۲. شماره، تعداد.
فرهنگ معین
(مَ رِّ ) [ ع . مرة ] ۱ - (مص م . ) یک بار کاری را انجام دادن . ۲ - (اِ. ) یک دفعه ، یک مرتبه .
فرهنگ فارسی
نامه که قرون وسطی به شبه جزیره پلوپونز واقع در جنوب یونان اطلاق میشد .
یکبار، یکبارکاری کردن، دفعه، مرار و مرات جمع
مره حلوه . ( اسم ) تاجریزی پیچ .
نیرو
یکبار، یکبارکاری کردن، دفعه، مرار و مرات جمع
مره حلوه . ( اسم ) تاجریزی پیچ .
نیرو
دانشنامه عمومی
نرو
گویش مازنی
نرو
مرا به من
نوعی سبزی صحرایی که خاصیت دارویی دارد
/mere/ مرا به من & نوعی سبزی صحرایی که خاصیت دارویی دارد
مترادف و متضاد
زهره، صفرا
شمار، تعداد، عدد، تا
بار، دفعه، کرت، مرتبه
راه، گذر، گذرگاه، مسیر
۱. بار، دفعه، کرت، مرتبه
۲. شمار، تعداد، عدد، تا
۳. راه، گذر، گذرگاه، مسیر
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( مره * ) غده لوبیا شکل زیر پوست؛ مری
( مَرِّه ) انباشت لایه نازکی از مواد بر سطح؛ لایه نازک
( مَرِّه ) انباشت لایه نازکی از مواد بر سطح؛ لایه نازک
