معانی کلمه : مرقع
لغت نامه دهخدا
مرقع. [ م ُ رَق ْ ق ِ ] (ع ص ، اِ) نعت فاعلی از ترقیع. رجوع به ترقیع شود.
فرهنگ عمید
۱. (تصوف ) خرقه ای که پینه های چهارگوش داشته باشد.
۲. [قدیمی] کاغذ یا چیز دیگر که بر آن خط رقاع یا خطوط دیگر نوشته شده باشد.
۳. [قدیمی] جامۀ وصله دار و دوخته شده از قطعات مختلف.
۲. [قدیمی] کاغذ یا چیز دیگر که بر آن خط رقاع یا خطوط دیگر نوشته شده باشد.
۳. [قدیمی] جامۀ وصله دار و دوخته شده از قطعات مختلف.
فرهنگ معین
(مُ رَ قَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) جامة وصله دار، جامه ای که از تکه پارچه های دوخته شده درست شده باشد، خرقه ، خرقه ای که وصله های چهارگوش داشته باشد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
اسم
مجموعه خط رقاع
مجموعه خوشنویسیها
پاره، پارهپاره، تکهپاره، مندرس
۱. پاره، پارهپاره، تکهپاره، مندرس
۲. مجموعه خط رقاع
۳. مجموعه خوشنویسیها
