معانی کلمه : مرسا
لغت نامه دهخدا
مرسا. [ م ُ ] ( ع مص ) استوار گشتن. ( تاج المصادر بیهقی ). واقع شدن و ثابت گردیدن. ( از اقرب الموارد ). وقوع : یسئلونک عن الساعة أیان مُرس̍یها، قل انما علمها عند ربی... ( قرآن 187/7 ) و نیز( 42/79 )؛ از تو درباره وقت قیامت میپرسند که کی می باشد وقوع آن ، بگو که دانش آن نزد پروردگارم است.
فرهنگ فارسی
استوار گشتن
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: morsā) (عربی) استوار گشتن ، واقع شدن و ثابت گردیدن .
نامی دخترانه و عربی است و معنی آن ثابت ، استوار ، پابرجا می باشد. به روایتی نام مادر حضرت مریم به زبان عبری. نام مادر حضرت مریم. ضمنا م/رسا هم خوانده میشود
