معانی کلمه : مرتفع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
بلند.
۱. رفعشده؛ برداشتهشده.
۲. [قدیمی] برافراشتهشده؛ بلندکرده.
۳. [قدیمی، مجاز] ارزشمند.
بلند.
۱. رفع شده، برداشته شده.
۲. [قدیمی] برافراشته شده، بلند کرده.
۳. [قدیمی، مجاز] ارزشمند.
۱. رفع شده، برداشته شده.
۲. [قدیمی] برافراشته شده، بلند کرده.
۳. [قدیمی، مجاز] ارزشمند.
فرهنگ معین
(مُ تَ فِ ) [ ع . ] (اِفا. ) بلند و رفیع ، بلند شونده .
فرهنگ فارسی
بلندشونده، بلند
( اسم ) ۱ - بلند شونده بالا رونده . ۲ - بلند . ۳- کوه و تپه .
( اسم ) ۱ - بلند شونده بالا رونده . ۲ - بلند . ۳- کوه و تپه .
مترادف و متضاد
صفت ≠ پست، کوتاه
بلند، رفیع، شاهق، بلندپایه، منیف
افراشته، برافراشته، کشیده ≠ کوه، کوهپایه
۱. بلند، رفیع، شاهق، بلندپایه، منیف
۲. افراشته، برافراشته، کشیده ≠ پست، کوتاه
۳. کوه، کوهپایه
۴. رفعشده، برطرف، زایل
فرهنگ فارسی ساره
افراشته، بلند
واژه نامه بختیاریکا
گَلِه
