معانی کلمه : مرتع
لغت نامه دهخدا
مرتع. [ م ُ ت ِ ] (ع ص ) غیث مرتع، بارانی که برویاند علف زار و چراگاه را. (از منتهی الارب ). نعت فاعلی است از ارتاع . رجوع به ارتاع شود. || فراخ روزی که هر چه خواهد او را حاصل شود، گویند: فلان مرتع. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
چراگاه، سبزه زار.
فرهنگ معین
(مَ تَ ) [ ع . ] (اِ. ) چراگاه . ج . مراتع .
فرهنگ فارسی
چراگاه، سبزه زار، مراتع جمع
( اسم ) چراگاه : بوم چالندرست مرتع من مار و رنگم درین نقاب و ثغور . ( مسعود سعد ) جمع : مراتع .
بارانی که برویاند علف زار را
( اسم ) چراگاه : بوم چالندرست مرتع من مار و رنگم درین نقاب و ثغور . ( مسعود سعد ) جمع : مراتع .
بارانی که برویاند علف زار را
مترادف و متضاد
چراگاه، چره، راود، سبزهزار، علفچر، علفزار، مرغزار
فرهنگ فارسی ساره
چراگاه، چمنزار
