معانی کلمه : مرتبه دار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
( ~. ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) صاحب منصب ، صاحب مقام ، مأمور تشریفات .
فرهنگ فارسی
(صفت ) دارای رتبه و درجه صاحب منصب مرتب : دیگر روز در صف. تاج - که درمیان باغ است - بر تخت نشست و بار داد بار دادنی سخت بشکوه و بسیار غلام ایستاده از کران صفه دور جای و سپاهداران و مرتبه داران بیشمار تا در باغ و بر صحرا بسیار سوار ایستاده ...
