معانی کلمه : مراهق
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. پسری که نزدیک به بلوغ باشد.
۲. جوانی که تازه به حد بلوغ رسیده باشد.
۲. جوانی که تازه به حد بلوغ رسیده باشد.
فرهنگ معین
(مُ هِ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - پسر نزدیک به بلوغ . ۲ - کسی که آخر وقت نماز خواند.
فرهنگ فارسی
پسری که نزدیک به بلوغ باشد
( اسم ) ۱- پسر نزدیک به بلوغ : اما روز. تادیب آنست که کودک را چون مراهق شود به روزه بگیرند . ۲- کسی که آخر وقت نماز خواند .
کودک نزدیک بلوغ رسیده
( اسم ) ۱- پسر نزدیک به بلوغ : اما روز. تادیب آنست که کودک را چون مراهق شود به روزه بگیرند . ۲- کسی که آخر وقت نماز خواند .
کودک نزدیک بلوغ رسیده
مترادف و متضاد
نوبالغ، نوجوان ≠ پیر
