معانی کلمه : مرئی
لغت نامه دهخدا
مرئی . [ م َ ئی ی ] (ع اِ) انسانیت . مردی . (ناظم الاطباء). رجوع به مرء شود. || (ص نسبی ) منسوب به امروءالقیس نام امروءالقیس بن حجر که نسبت بدان مرقسی است . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
منظر؛ دیدار.
چیزی که دیده میشود؛ نمایان؛ پدیدار.
منظر، دیدار.
چیزی که دیده می شود، نمایان، پدیدار.
چیزی که دیده می شود، نمایان، پدیدار.
فرهنگ معین
(مَ یّ ) [ ع . ] (اِمف . ) نمایان ، پدیدار.
فرهنگ فارسی
منظر، دیدار، نمایان، پدیدار، چیزی که دیده بشود
ویژگی محدودهای از طیف گستردۀ امواج الکترومغناطیسی که با چشم قابل دیدن است
۱- ( اسم ) دیده شده . ۲- ( صفت ) نمایان پدیدار ظاهر : کوکب مرئی . ۳- دیدنی مقابل نامرئی .
انسانیت و مرئی
انسانیت و مرئی
مترادف و متضاد
قابل مشاهده، قابلرویت، رویتپذیر، دیدنی ≠ مخفی، غیرمرئی، نامرئی
پدیدار، هویدا، ظاهر، پدید، آشکار، پیدا، ظاهر، محسوس، مشهود، معلوم، هویدا
۱. قابل مشاهده، قابلرویت، رویتپذیر، دیدنی
۲. پدیدار، هویدا، ظاهر، پدید، آشکار، پیدا، ظاهر، محسوس، مشهود، معلوم، هویدا ≠ مخفی، غیرمرئی، نامرئی
فرهنگستان زبان و ادب
{visible} [فیزیک- اپتیک] ویژگی محدوده ای از طیف گستردۀ امواج الکترومغناطیسی که با چشم قابل دیدن است
