معانی کلمه : مدون
لغت نامه دهخدا
مدون . [ م ُ دَوْ وِ ] (ع ص ) ترتیب دهنده ٔ دیوان . (آنندراج ). دیوان پرداز. نعت فاعلی است از تدوین . رجوع به تدوین شود.
فرهنگ عمید
۱. فراهم آورده شده، جمع آوری شده.
۲. ویژگی اشعار و مطالبی که جمع آوری کرده باشند.
۲. ویژگی اشعار و مطالبی که جمع آوری کرده باشند.
فرهنگ معین
(مُ دَ وَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) تدوین شده ، گردآورده شده .
فرهنگ فارسی
فراهم آورده شده، جمع آوری شده، اشعارومطالبی که جمع آوری وتدوین کرده باشند
( اسم ) ۱- جمع کرده شده فراهم آمده . ۲ - کتاب شعر و مجموع. مطالب مرتب شده : واو ( بهرام گور ) را شعر تازی است بغایت بلیغ واشعار او مدون است .
ترتیب دهنده دیوان
( اسم ) ۱- جمع کرده شده فراهم آمده . ۲ - کتاب شعر و مجموع. مطالب مرتب شده : واو ( بهرام گور ) را شعر تازی است بغایت بلیغ واشعار او مدون است .
ترتیب دهنده دیوان
دانشنامه عمومی
مِدُوَّنْ:(medowwan) در گویش گنابادی یعنی میدوند
مترادف و متضاد
صفت
مرتب، منسجم
تالیف، تدوینیافته، گردآوریشده
۱. تالیف، تدوینیافته، گردآوریشده
۲. مرتب، منسجم
