معانی کلمه : مدرج
لغت نامه دهخدا
مدرج . [ م ُ دَرْ رِ ] (ع ص ) نعت فاعلی است از تدریج . رجوع به تدریج شود. آنکه درمی نوردد و می پیچد نامه را. (ناظم الاطباء). درهم پیچنده و لفاف کننده چیزی را. (از متن اللغة). || جفاکار. ظالم . آزاررسان . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
جای رفتوآمد؛ معبر.
۱. درجشده؛ مندرج.
۲. (ادبی) موقوفالمعانی.
۱. درجهدار: خطکش مدرّج.
۲. (ادبی) موقوفالمعانی.
جای رفت وآمد، معبر.
۱. درج شده، مندرج.
۲. (ادبی ) موقوف المعانی.
۱. درجه دار: خط کش مدرّج.
۲. (ادبی ) موقوف المعانی.
۱. درج شده، مندرج.
۲. (ادبی ) موقوف المعانی.
۱. درجه دار: خط کش مدرّج.
۲. (ادبی ) موقوف المعانی.
فرهنگ معین
(مَ رَ) [ ع . ] (اِ.) جای رفتن و گذشتن . ج . مدارج .
(مُ دَ رَّ) [ ع . ] (اِ مف .) درجه دار، پله پله شده .
(مَ رَ ) [ ع . ] (اِ. ) جای رفتن و گذشتن . ج . مدارج .
(مُ دَ رَّ ) [ ع . ] (اِ مف . ) درجه دار، پله پله شده .
(مُ دَ رَّ ) [ ع . ] (اِ مف . ) درجه دار، پله پله شده .
فرهنگ فارسی
درجه بندی شده
درجه دار، پله پله شده، درنوردیده شده، جای رفتن و گذشتن، راه و روش، مذهب، مسلک، مدارج جمع
( اسم ) ۱- پله پله شده . ۲- دارای درجه ها درجهدار : خط کش مدرج صفح. مدرج . ۳- در نوردیده .
ماده شتر که یک سال بگذرد و بچه نیاورد
( اسم ) ۱- پله پله شده . ۲- دارای درجه ها درجهدار : خط کش مدرج صفح. مدرج . ۳- در نوردیده .
ماده شتر که یک سال بگذرد و بچه نیاورد
جملات نمونه
خط کش مدرج
a graduated ruler
پیمانهی مدرج
a graduated measuring cup
مترادف و متضاد
درجهبندیشده، درجهدار
