معانی کلمه : مدار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - جای دور زدن و گردیدن . ۲ - در اصطلاح جغرافیا عبارت از خطی است که سیارات به دور خورشید می پیمایند. ، ~ رأس الجدی مدار َ۲۷ ْ۲۳ عرض جنوبی کرة زمین که خورشید در روز اول دی ماه به آن عمود می تابد و منطقة معتدل جنوبی از پایین آن تا مد
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
پرگاره (پَرگارِه). برای نمونه، در پارسی مدار الکتریکی می شود پرگارۀ کَهرُبی یا مدار زحل می شود پرگارۀ کیوان. درود. به واژه نامۀ پارسی سرۀ فرهنگستان سر بزنید - مدار. پاس.
گویش مازنی
مقاومت – دوام
/medaar/ مقاومت – دوام
مترادف و متضاد
مرکز
حلقه
حیطه، پهنه
دور، گرد، پیرامون
دورزدن، گردش کردن
دوایر فرضی موازی باخط استوا
مسیر فرضی حرکت انتقالیسیارات
مسیر جریان (برق والکترومغناطیسی)
واژه نامه بختیاریکا
پیت
فرهنگستان زبان و ادب
{circuit} [علوم پایۀ پزشکی] ← مدار عصبی
{orbit} [ریاضی] فرمول دار
{orbit} [ریاضی] فرمول دار
