معانی کلمه : مد
لغت نامه دهخدا
مد. [ م ُ ] (اِخ ) قریه ای از خره بهار خال در قاینات . (یادداشت مؤلف ).
مد. [ م َ ] (پسوند) مَذ. مزید مؤخر است در کلمات فریومد و سپندارمد. (یادداشت مؤلف ). رجوع به مَذ شود.
فرهنگ عمید
۱. تار؛ سیم.
۲. روز ششم از هر ماه خورشیدی.
واحد اندازهگیری وزن که اندازۀ آن در جاهای مختلف گوناگون بوده.
۱. سبک و شیوهای خاص در زندگی، پوشش، آرایش، کلام و مانند آنها که مردم هر عصر، برای مدتی کوتاه اتخاذ میکنند.
۲. کالای رایج که برای مدتی مورد پسند مردم واقع شود.
فرهنگ معین
(مُ) [ فر. ] (اِ.) سلیقه و روشی که باب روز است . اعم از طرز زندگی ، سر و وضع ظاهری و غیره . و معمولاً گذراست و در زمان های مختلف تغییر می کند.
(مَ دّ) [ ع . ] 1 - (اِمص .) کشش ، کشیدگی . 2 - بالا آمدن آب دریا بر اثر جاذبة ماه و خورشید. 3 - (اِ.) علامتی به این شکل « ~ » که بالای الف ممدوده گذاشته می شود.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
کشیدن، درازکردن، بسط دادن ، ونیزبه معنی سیل و آبخیزوبالا آمدن آب دریا
( اسم ) روش و طریق. موقت که طبق ذوق و سلیق. اهل زمان طرز زندگی لباس پوشیدن و غیره را تنظیم کند باب باب روز آیین . یا مد تازه . نو آیین .
کشیده
دانشنامه عمومی
مِدَ:(meda) در گویش گنابادی یعنی میدهد ، پس میدهد || مَدْ:(mad) در گویش گنابادی کوتاه شده نام محمد است.(محمد حسن:مَدْحَسَنْ)
نقل قول
گویش مازنی
برای من
مترادف و متضاد
ذوق، سلیقه
آیین، شیوه، طریقه
بالا آمدن (سطح آبدریا) ≠ جزر
آلامد، باب، رایج، متداول، مرسوم، معمول
۱. آلامد، باب، رایج، متداول، مرسوم، معمول
۲. ذوق، سلیقه
۳. آیین، شیوه، طریقه
۱. بالا آمدن (سطح آبدریا) ≠ جزر
۲. اطاله، بسط، تطویل، درازا، کشش
۳. کشیدن، بسط دادن
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
خیزآب، کشند
واژه نامه بختیاریکا
فرهنگستان زبان و ادب
{mode} [آمار، ریاضی] مقداری از یک متغیر تصادفی که متناظر با بیشینۀ توزیع فراوانی آن است
