معانی کلمه : مخلع
لغت نامه دهخدا
مخلع. [ م ُ ل ِ ] (ع ص ) درخت عضاه که برگ برآورد. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || خوشه که دانه بندد. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به اخلاع شود.
فرهنگ عمید
۱. (ادبی ) در عروض، ویژگی پایه ای که در آن مستفعلن به فعولن تغییر یابد.
۲. [قدیمی] خلعت داده شده.
۳. (اسم، صفت ) [قدیمی] سست، ناتوان.
۲. [قدیمی] خلعت داده شده.
۳. (اسم، صفت ) [قدیمی] سست، ناتوان.
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) مرد سست ناتوان . ۲ - آنکه بعض اعضایش بی حس باشد . ۳ - جدا شده تفکیک گشته . ۴ - فعولن چون از مستفعلن خیزد آنرا مخلع خوانند . ۵ - یکی از اشکال خطوط اسلامی .
درخت عضاه که برگ بر آورد
درخت عضاه که برگ بر آورد
