معانی کلمه : مختلج
لغت نامه دهخدا
مختلج . [ م ُ ت َ ل ِ ] (ع ص ) کشیده و بیرون کرده .(آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). درکشنده وبیرون آورنده و برکشنده . (ناظم الاطباء). || چشم پرنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به اختلاج شود. || متزلزل . || جهنده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
فرهنگ عمید
بیرون کشیده.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- کشنده بیرون کننده ۲ - آنکه چشم رگها یا اندامی از وی بجهد .
مترادف و متضاد
convulsive (صفت)
تکان دهنده، متشنج، شنج اور، مختلج
thrilling (صفت)
مختلج
