معانی کلمه : مختصر
لغت نامه دهخدا
مختصر. [ ] (اِخ ) قریه ای است سه فرسخی میانه ٔ جنوب و مغرب آباده . (فارسنامه ٔ ناصری ).
فرهنگ عمید
۱. کم، ناچیز.
۲. کوتاه، مجمل.
۳. حقیر، ناچیز.
۴. (اسم ) مطلب کوتاه و مجمل.
۲. کوتاه، مجمل.
۳. حقیر، ناچیز.
۴. (اسم ) مطلب کوتاه و مجمل.
فرهنگ معین
(مُ تَ صَ ) [ ع . ] (اِمف . ) کوتاه شده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
کوتاه کرده شده، کم و کوتاه
( اسم ) ۱- چیزی که زواید از آن دور شود و کوتاه گردد کوتاه کرده شده . ۲ - کوتاه ( سخن ) موجز ( کلام ) : و باین جایگاه ذکر هر چیزی مختصر برین سان کرده شود . ۳ - محقر کوچک : کرد ویران تا کند معمورتر قوم انبه بود و خانه مختصر . ( مثنوی ) ۴ - فرومایه کم همت .
قریه ای در مغرب آباده
( اسم ) ۱- چیزی که زواید از آن دور شود و کوتاه گردد کوتاه کرده شده . ۲ - کوتاه ( سخن ) موجز ( کلام ) : و باین جایگاه ذکر هر چیزی مختصر برین سان کرده شود . ۳ - محقر کوچک : کرد ویران تا کند معمورتر قوم انبه بود و خانه مختصر . ( مثنوی ) ۴ - فرومایه کم همت .
قریه ای در مغرب آباده
دانشنامه عمومی
کم
مترادف و متضاد
انموذج، زبده، گزیده ≠ مفصل، مطول
خلاصه، مجمل، ملخص، موجز، نامشروح
۱. انموذج، زبده، گزیده
۲. خلاصه، مجمل، ملخص، موجز، نامشروح ≠ مفصل، مطول
۳. فشرده، کوتاه
۴. حقیر، کوچک
۵. ناچیز، کماهمیت
۶. سردستی
۷. کم، اندک ≠ زیاد، بسیار
فرهنگ فارسی ساره
ناچیز، کوتاه
