معانی کلمه : مخایل
لغت نامه دهخدا
مخائل. [ م َ ءِ ] ( ع اِ ) مخایل. ابرها که بارنده نپندارند. رجوع به مخایل و مخیله شود. || نشانه ها. علامتها. ( ناظم الاطباء ) :
مخائل سروری به کودکی زو بتافت
چو بر چمن شد دو برگ بوی دهد ضیمران.دلالت عذر و مخائل خدیعت و مکر او ظاهر گشت. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 طهران ص 28 ). و رجوع به مخایل شود.
مخائل سروری به کودکی زو بتافت
چو بر چمن شد دو برگ بوی دهد ضیمران.دلالت عذر و مخائل خدیعت و مکر او ظاهر گشت. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 طهران ص 28 ). و رجوع به مخایل شود.
فرهنگ عمید
۱. ابرهایی که طلیعۀ باران است.
۲. علامات، آثار: مخایل نجابت، مخایل کیاست.
۲. علامات، آثار: مخایل نجابت، مخایل کیاست.
فرهنگ معین
(مَ یِ ) [ ع . مخائل ] (اِ. ) ۱ - نشانه ها، علامت ها. ۲ - ابرهایی که طلیعة باران هستند. ج مخیله .
فرهنگ فارسی
ابرهائی که طلیعه باران است ، ونیزبه معنی علامات و آثار، چنانکه گونیدمخایل نجابت، مخایل کیاست، جمع مخیله
( اسم ) جمع مخیله : ۱- نشانه ها علامتها : و مخایل مزید مقدرت و دلایل دوام سلطنت آن شاه رای زن از پرتو نور ضمیر این وزیر رای زن هر روز ظاهرتر چهره نمود . ۲ - ابرهایی که طلیع. باران هستند .
( اسم ) جمع مخیله : ۱- نشانه ها علامتها : و مخایل مزید مقدرت و دلایل دوام سلطنت آن شاه رای زن از پرتو نور ضمیر این وزیر رای زن هر روز ظاهرتر چهره نمود . ۲ - ابرهایی که طلیع. باران هستند .
