معانی کلمه : محوی
لغت نامه دهخدا
محوی . [ م َح ْ ] (ع ص نسبی ) منسوب به محو. رجوع به محو شود.
محوی . [ م ُ ح َوْ وی ] (ع ص ) فراهم گیرنده و دریافت کننده . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. دربرگرفته شده.
۲. فراهم شده.
۲. فراهم شده.
فرهنگ معین
(مَ یّ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - دربرگرفته شده . ۲ - مضمون . ۳ - سطح زیرین هر جسمی را محوی و سطح بالایین آن را حاوی نامند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - در بر گرفته شده . ۲ - مضمون جمع : محاوی . ۳ - سطح زیرین هر جسمی را محوی و سطح بالایین آنرا حاوی نامند . هر فلک مافوقی حاوی فلک مادون خود و مادون محوی مافوق است مثلا فلک الافلاک حاوی فلک ثوابت و فلک ثوابت محوی است .
فراهم گیرنده
فراهم گیرنده
