معانی کلمه : محوطه
لغت نامه دهخدا
محوطه . [ م ُ ح َوْ وَ طَ ] (ع ص ) محوطة. رجوع به محوطة شود. || (اِ) ساحت . فضا. عرصه . گشادگی و فراخنا.
فرهنگ عمید
زمینی که دور آن دیوار کشیده باشند.
فرهنگ معین
(مُ حَ وِّ طِ ) [ ع . محوطة ] (اِ. ) زمینی که دور آن را دیوار کشیده باشند.
فرهنگ فارسی
محلی که در آن بقایای مادی فعالیتهای گذشتۀ انسان یافت میشود
زمینی که دور آن دیوارکشیده شده
( اسم ) ۱ - جایی که گرداگرد آنرا دیواری احاطه کرده باشد . ۲ - ساخت .
فضا و گشادگی
( اسم ) ۱ - جایی که گرداگرد آنرا دیواری احاطه کرده باشد . ۲ - ساخت .
فضا و گشادگی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
گردونه
حیاط، صحن
زمیننامحصور
حیطه، فضا، میدان، ساحت
۱. حیطه، فضا، میدان، ساحت
۲. حیاط، صحن
۳. زمیننامحصور
فرهنگ فارسی ساره
گردونه
واژه نامه بختیاریکا
حَوتِه؛ چار حد ( چهار حد ) ؛ هَوره؛ دور و با؛ چار پَر؛ قِرآقِر ( چار قر )
فرهنگستان زبان و ادب
{site} [باستان شناسی] محلی که در آن بقایای مادی فعالیت های گذشتۀ انسان یافت می شود
