محنت زده. [ م ِ ن َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) ممتحن. محنت رسیده. دردمند. بدبخت. آزرده و غمگین. گرفتاررنج و سختی. که بدبختی بدو رسیده باشد : محنت زده و غریب و رنجوردشمن کامی ز دوستان دور.نظامی.از من مطلب صبر و جدائی که ندارم سنگ است فراق و دل محنت زده جامی.سعدی.گر به عمری ز من دلشده ات یاد آیدجان محنت زده از بند غم آزاد آید.سبزواری ( از آنندراج ).محنت زده ای دوید از آن جمعپروانه صفت به پیش آن شمع....
فرهنگ عمید
آزرده و غمگین، گرفتار رنج و مشقت.
فرهنگ فارسی
محنت خور : گر بعمری ز من دلشده ات یاد آید جان محنت زده از بند غم آزاد آید . ( سبزواری )