معانی کلمه : محلق
لغت نامه دهخدا
محلق . [ م ُ ح َل ْ ل ِ ] (ع ص )خنور اندک خالی . || رطب اندک رسیده . || گوسپند لاغر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
محلق . [ م ِ ل َ ] (ع اِ) استره . (منتهی الارب ).تیغ که بدان موی تراشند. موسی . ستره . (از یادداشت مرحوم دهخدا). استره . (مهذب الاسماء). || گلیم درشت کانه یحلق الشعر. ج ، محالق . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
محل پرواز.
فرهنگ معین
(مِ لَ) [ ع . ] (اِ.) تیغی که بدان موی تراشند. 2 - گلیم درشت .
(مُ حَ لَّ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - موی سترده ، موی تراشیده . 2 - خرمایی که ثلث آن پخته باشد. 3 - محل پرواز به بالا و دور زدن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) خنور اندک خالی . ۲ - رطب اندک رسیده . ۳ - گوسفند لاغر. ۴ - ( اسم ) آنکه موی را خوب بسترد سر تراش .
لقب عبد العزی بی خشیم بن شداد
لقب عبد العزی بی خشیم بن شداد
