معانی کلمه : محرک
لغت نامه دهخدا
محرک . [ م َ رَ ] (ع اِ) بن گردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
محرک . [ م ُ ح َرْ رَ ] (ع ص ) تحریک شده . برانگیخته شده . || هر کلمه که دارای دو فتحه و یا زیادتر باشد. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. تحریک کننده.
۲. (صفت ) ایجادکنندۀ حساسیت.
۳. (صفت ) [قدیمی] به حرکت درآورنده، جنباننده.
۲. (صفت ) ایجادکنندۀ حساسیت.
۳. (صفت ) [قدیمی] به حرکت درآورنده، جنباننده.
فرهنگ معین
(مُ حَ رَّ) [ ع . ] (اِ مف .) تحریک شده ، برانگیخته . ج . محرکین .
(مُ حَ رِّ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - حرکت دهنده . 2 - تحریک کننده ، برانگیزنده .
(مُ حَ رِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - حرکت دهنده . ۲ - تحریک کننده ، برانگیزنده .
(مُ حَ رَّ ) [ ع . ] (اِ مف . ) تحریک شده ، برانگیخته . ج . محرکین .
(مُ حَ رَّ ) [ ع . ] (اِ مف . ) تحریک شده ، برانگیخته . ج . محرکین .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
عامل یا رویداد یا موقعیتی، درونی یا بیرونی، که سبب پاسخ موجود زنده میشود
تحریک کننده، جنباننده
(اسم ) تحریک کننده برانگیزاننده ورغلاننده جمع : محرکین . یا محرک اول . ذات حق تعالی . یا محرک سرمدی . ذات حق تعالی .
جنباننده
(اسم ) تحریک کننده برانگیزاننده ورغلاننده جمع : محرکین . یا محرک اول . ذات حق تعالی . یا محرک سرمدی . ذات حق تعالی .
جنباننده
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
اسم
مبهی
جنباننده
انگیزه، باعث
اغواگر، وسوسهگر
مسبب، واسطه، وسیله
تحریککننده، محرض، برانگیزاننده، مشوق
۱. انگیزه، باعث
۲. جنباننده
۳. تحریککننده، محرض، برانگیزاننده، مشوق
۴. مسبب، واسطه، وسیله
۵. مبهی
۶. اغواگر، وسوسهگر
فرهنگ فارسی ساره
رانه، جنباننده، انگیزه
واژه نامه بختیاریکا
شُووا؛ چُمنا
فرهنگستان زبان و ادب
{stimulus} [روان شناسی] عامل یا رویداد یا موقعیتی، درونی یا بیرونی، که سبب پاسخ موجود زنده می شود
