معانی کلمه : مجنب
لغت نامه دهخدا
مجنب . [ م َ ن َ ] (ع مص ) کشیدن اسب را به پالهنگ . جَنَب . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
مجنب . [ م ِ ن َ / م ُ ن َ ] (ع اِ) سپر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ معین
(مُ جَ نَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - دور کرده ، پرهیز داده . ۲ - آن بعد که یک پرده رد کرده باشد، مق . طنینی ، بقیه .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - دور کرده پرهیز داده . ۲ - آن بعد که یک پرده رد کرده باشد مقابل طنینی بقیه .
کرانه زمین عجم که به زمین عرب پیوندد
کرانه زمین عجم که به زمین عرب پیوندد
