معانی کلمه : مجزا
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. سواکرده شده، جداشده.
۲. تجزیه شده، جزءجزءشده.
۲. تجزیه شده، جزءجزءشده.
فرهنگ معین
(مُ جَ زّ ) [ ع . ] (اِمف . ) جدا شده ، تجزیه شده .
فرهنگ فارسی
سواکرده شده، تجزیه شده، جزئ جزئ شده، جداشده
( اسم ) تجزیه شده جزو جزو شده از هم جدا گردیده . توضیح همین صورت در عربی و فارسی صحیح است زیرا مهموز اللام است بنابرین نوشتن آن بصورت مجزی غلط است .
پاره پاره کرده شده
( اسم ) تجزیه شده جزو جزو شده از هم جدا گردیده . توضیح همین صورت در عربی و فارسی صحیح است زیرا مهموز اللام است بنابرین نوشتن آن بصورت مجزی غلط است .
پاره پاره کرده شده
مترادف و متضاد
جدا، جداگانه، سوا، علیحده
واژه نامه بختیاریکا
جُدا کار؛ سوا کار
