معانی کلمه : مجاهد
لغت نامه دهخدا
مجاهد. [م ُ هَِ ] (اِخ ) شیرکوه ، از ایوبیان حمص است (متوفی به سال 581 هَ . ق .). (از طبقات سلاطین اسلام ص 69).
فرهنگ عمید
۱. کسی که با دشمن جنگ کند.
۲. [قدیمی] کوشش کننده.
۲. [قدیمی] کوشش کننده.
فرهنگ معین
(مُ هِ ) [ ع . ] (اِفا. ) جهادکننده در راه خدا.
فرهنگ فارسی
کوشش کننده، کسی که بادشمن جنگ کند
(اسم ) ۱ - کوشش کننده. ۲ - کارزار کننده با کافران در راه خدا : ولیکن مجاهد چون این حال بود که ما وصف کردیم قصد دفع کند از خویشتن . ۳ - آنکه در راه وطن و آزادی بجنگد ( مخصوصا بکسی که در راه مشروطیت می جنگید اطلاق میشد ) : ز سنگر گذر کرد تیر مجاهد چو تیر تهمتن ز درع کشانی . ( بهار ) جمع : مجاهدین .
شیر کوه
(اسم ) ۱ - کوشش کننده. ۲ - کارزار کننده با کافران در راه خدا : ولیکن مجاهد چون این حال بود که ما وصف کردیم قصد دفع کند از خویشتن . ۳ - آنکه در راه وطن و آزادی بجنگد ( مخصوصا بکسی که در راه مشروطیت می جنگید اطلاق میشد ) : ز سنگر گذر کرد تیر مجاهد چو تیر تهمتن ز درع کشانی . ( بهار ) جمع : مجاهدین .
شیر کوه
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: mojāhed) (عربی) ویژگی آن که به خاطر وصول به هدفهای غیر شخصی مانند اشاعهی دین و آزادی به جنگ و مبارزه میپردازد ؛ (در قدیم) کوشش و جد و جهد کننده .
مترادف و متضاد
رزمنده، مبارز
تلاشگر، سختکوش، کوشا
اسم ≠ سهلانگار، متهاون
۱. رزمنده، مبارز
۲. تلاشگر، سختکوش، کوشا ≠ سهلانگار، متهاون
