مجال داشتن. [ م َ ت َ ] ( مص مرکب ) فرصت داشتن و وقت داشتن. ( ناظم الاطباء ). || قدرت و توانائی داشتن : در قعر بحر محبت چنان غریق بود که مجال دم زدن نداشت. ( گلستان ).ستم از کسی است بر من که ضرورت است بردن نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم.سعدی.در آن حدیقه که بلبل مجال نطق نداردتو شوخ دیده مگس بین که بر گرفته طنین را.سعدی.خرماروز وصالی و خوشا درد دلی که به معشوق توان گفت و مجالش دارند.سعدی. || مید...