مثل زدن. [ م َ ث َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) تمثل. داستان زدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). مطلبی را به عنوان مثل بیان کردن. مثل آوردن. مثل نقل کردن : مثل زنند که جوینده خطر بی حزم به آرزوی خطر در شود به چشم خطر.عنصری.مثل زنند که را سر بزرگ درد بزرگ مثل درست خمار از می است و می ز خمار.ابوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی چ فیاض ص 278 ).مثل زنند که آید پچشک ناخوانده چو تندرستی تیمار دارد از بیمار.ابوحنیفه ...
فرهنگ معین
(مَ ثَ. زَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص ل . ) ۱ - مطلبی را به عنوان مثل نقل کردن . ۲ - چیزی را به صفتی شناختن (عموماً ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - مطلبی را بعنوان مثل نقل کردن مثل آوردن : حاس. لمس ملموس را بمیانجی هوا در یابد لکن هوا پوشیده بود ... و درین مثلی زد . ۲ - چیزی را بصفتی شناختن عموما : در او کاخی بوده است آبادان چنانکه مثل زدندی بنکویی .