معانی کلمه : مثقل
لغت نامه دهخدا
مثقل . [ م ُ ث َق ْ ق ِ ] (ع ص ) گران سنگ گرداننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه بار را سنگین می کند و گران سنگ می گرداند. (ناظم الاطباء). و رجوع به تثقیل شود.
فرهنگ عمید
۱. گرانبار.
۲. گرانبار از وام.
۱. سنگینشده؛ گرانبارگردیده.
۲. حرفی که دارای تشدید باشد.
۱. گران بار.
۲. گران بار از وام.
۱. سنگین شده، گران بارگردیده.
۲. حرفی که دارای تشدید باشد.
۲. گران بار از وام.
۱. سنگین شده، گران بارگردیده.
۲. حرفی که دارای تشدید باشد.
فرهنگ معین
(مُ قَ) [ ع . ] (اِمف .) بار سنگین ، تحمیل شده ، گرانبار.
(مُ ثَ قِّ) [ ع . ] (اِفا.) سنگین کننده ، گران سنگ گرداننده .
(مُ ثَ قِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) سنگین کننده ، گران سنگ گرداننده .
(مُ قَ ) [ ع . ] (اِمف . ) بار سنگین ، تحمیل شده ، گرانبار.
(مُ قَ ) [ ع . ] (اِمف . ) بار سنگین ، تحمیل شده ، گرانبار.
فرهنگ فارسی
( اسم ) سنگین کنندهگران سنگ گرداننده.
