معانی کلمه : متوکل
لغت نامه دهخدا
متوکل . [ م ُ ت َ وَک ْ ک ِ ] (اِخ ) ابوالحسن علی بن حمود علوی و رجوع به ابوالحسن علی ... شود.
متوکل . [ م ُ ت َ وَک ْ ک ِ ] (اِخ ) ابویحیی ابوبکر، یازدهمین از پادشاه بنی حفص . رجوع به ابویحیی ابوبکر شود.
فرهنگ عمید
کسی که به خدا توکل کند، توکل کننده، باتوکل.
فرهنگ معین
(مُ تَ وَ کِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) آن که به خدا توکل کند.
فرهنگ فارسی
ابراهیم بن مشاد اصفهانی از شاعران ایرانی است که بعربی شعر می گفت و مذهب شعوبی داشت و از ندمای متوکل عباسی بود.
توکل کننده، باتوکل، کسی که بخداتوکل کند
( اسم ) ۱ - امید دارنده . ۲ - آنکه بخدا توکل کند و بدو امیدوار باشد جمع : متوکلین .
ابو یحیی ابوبکر
توکل کننده، باتوکل، کسی که بخداتوکل کند
( اسم ) ۱ - امید دارنده . ۲ - آنکه بخدا توکل کند و بدو امیدوار باشد جمع : متوکلین .
ابو یحیی ابوبکر
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: mote(a)vakkel) (عربی) آن که (به خدا) توکل میکند ؛ (در قدیم) تکیه کننده ، پشتگرم ؛ (در اعلام) نام چند تن از اشخاص در تاریخ ؛ (در عرفان) متوکل کسی است که به هیچ سبب توسل و توصل به رزق مقسوم نجوید و بر خدا توکل کند و از هیچ مخلوق استعانت نجوید تا مسبب الاسباب به هر طریق که خواهد رزق به ایشان برساند .
