معانی کلمه : متواضع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
بی تکبر، فروتن.
فرهنگ معین
(مُ تَ ض ) [ ع . ] (اِفا. ) فروتن ، فروتنی کننده .
فرهنگ فارسی
فروتنی کننده، بی تکبر، فروتن
( اسم ) فروتنی کننده تواضع نماینده فروتن : مردی اهل و ادیب و فاضل و نیکو منظر و متواضع دیدم جمع متواضعین .
( اسم ) فروتنی کننده تواضع نماینده فروتن : مردی اهل و ادیب و فاضل و نیکو منظر و متواضع دیدم جمع متواضعین .
مترادف و متضاد
افتاده، خاشع، خاضع، خاکی، درویش، فروتن ≠ متکبر
modest (صفت)
ساده، فروتن، فای، افتاده، معتدل، نسبتا کم، متواضع، باحیا
unselfish (صفت)
متواضع، بدون خود خواهی، ناخودخواه
