متناسب. [ م ُ ت َ س ِ ] ( ع ص ) مشابه و مانند. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || فراخور. جور. سازوار.هماهنگ. موافق. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : شعار و دثار من متناسب باشد. ( کلیله و دمنه ). اگر چه هر یک از این دو وزن در تجزیت مختلف است لکن در نظم ارکان متناسب است. ( المعجم چ دانشگاه ص 87 ).متناسبند و موزون حرکات دلفریبت متوجه است با ما سخنان بی حسیبت.سعدی.- متناسب الاعضاء ؛ قامت متناسب....
فرهنگ عمید
۱. کسی یا چیزی که با دیگری نسبت و همانندی داشته باشد، دارای تناسب و هماهنگی. ۲. چیزی که اجزای آن با هم هماهنگ باشد، خوش ترکیب.
فرهنگ معین
(مُ تَ س ) [ ع . ] (اِفا. ) دارای تناسب و شباهت با یکدیگر.
فرهنگ فارسی
برازنده
کسی یاچیزی که بادیگری نسبت وهمانندی داشته باشد، دارای تناسب ( اسم ) ۱ - آنکه یا آنچه با دیگری نسبت داشته باشد . ۲ - مشابه مانند جمع : متناسبین . ۳ - هماهنگ : ... اگر چه هر یک ازین دو وزن در تجزیت مختلف است لکن در نظم ارکان متناسب است ... ۴ - برازنده دارای تناسب : قامت متناسب .
مترادف و متضاد
مشابه، مانند
برازنده، شکیل، جور ≠ نامتناسب
فراخور، مشابه، دارای تناسب، موزون، هماهنگ
۱. برازنده، شکیل، جور ۲. فراخور، مشابه، دارای تناسب، موزون، هماهنگ ۳. مشابه، مانند ≠ نامتناسب
adequate (صفت)لایق، صلاحیت دار، مناسب، کافی، متناسب، بسنده، مساوی، رسا، تکافو کنندهproportional (صفت)متناسب، به نسبتproportionate (صفت)متناسب، در خور، فراخورcommensurate (صفت)متناسبsymm...