معانی کلمه : متلاشی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
چیزی که اجزای آن از هم گسیخته و پراکنده شده باشد، ازهم پاشنده، مضمحل.
فرهنگ معین
(مُ تَ ) [ ع . ] (اِفا. ) از هم پاشیده .
فرهنگ فارسی
ازهم پاشنده، مضمحل، چیزی که اجزائ آن ازهم گسیخته وپراکنده شده باشد
( بصیغ. اسم و صفت ) تلاش کننده جستجو کننده .
( بصیغ. اسم و صفت ) تلاش کننده جستجو کننده .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تلاشگر، جستجوگر
آشولاش، ازهمپاشیده، پاشیده، پراکنده، داغان، مضمحل، ولو
۱. آشولاش، ازهمپاشیده، پاشیده، پراکنده، داغان، مضمحل، ولو
۲. تلاشگر، جستجوگر
فرهنگ فارسی ساره
فرو پاشنده، فروریخته
واژه نامه بختیاریکا
ز یک رهده
