معانی کلمه : متحد
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. موافق و هماهنگ در عملکرد.
۲. [قدیمی] یگانه، دارای پیوند.
۲. [قدیمی] یگانه، دارای پیوند.
فرهنگ معین
(مُ تَّ حِ ) [ ع . ] (اِفا. ) پیوسته ، متفق .
فرهنگ فارسی
یکی شونده، کسی یاچیزی که بادیگری پیوسته ویکی شده باشد
( اسم ) ۱ - یکی شونده بهم پیوسته : باشد که طالب و مطلوب متحد باشند . پس بدین سبب آنچ پوست او رقیق بود و متحد بود پوست او بلب لب او دو نیمه بود . ۲ - دوست رفیق : دولتهای متحد جمع : متحدین .
( اسم ) ۱ - یکی شونده بهم پیوسته : باشد که طالب و مطلوب متحد باشند . پس بدین سبب آنچ پوست او رقیق بود و متحد بود پوست او بلب لب او دو نیمه بود . ۲ - دوست رفیق : دولتهای متحد جمع : متحدین .
مترادف و متضاد
موتلف، متفق، هماهنگ، همپیمان، همدل، همراه، همرای، همعهد ≠ متخاصم، مخالف
فرهنگ فارسی ساره
همبسته، یکپارچه
واژه نامه بختیاریکا
به کمین یک؛ سَر یَک
