معانی کلمه : متبع
لغت نامه دهخدا
متبع. [ م ُ ت َب ْ ب ِ ] (ع ص ) پیرو و تابع. || ساعی در تجسس . || ساعی و جهد و کوشش کننده . || تعاقب کننده در جنگ و چیره شونده . || آن که وکیل می گمارد و در زیر حمایت و حفاظت دیگری می باشد. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
تابع؛ پیرو.
آنکه از او پیروی کنند؛ آنچه در پی آن بروند.
آن که از او پیروی کنند، آنچه در پی آن بروند.
تابع، پیرو.
تابع، پیرو.
فرهنگ معین
(مُ تَّ بِ) [ ع . ] (اِفا.) در پی رونده ، پیرو. ج . متبعین .
(مُ تَّ بَ) [ ع . ] (اِمف .) آن چه که در پی آن رفته باشند؛ کسی یا چیزی که ازو پیروی کنند؛ پیشوا، مقتدا. ج . متبعین .
فرهنگ فارسی
( اسم ) در پی رونده پیرو جمع : متبعین .
طلب کننده چیزی
طلب کننده چیزی
مترادف و متضاد
تابع، پیرو ≠ متبوع
