معانی کلمه : مبنی
لغت نامه دهخدا
مبنی . [ م ُ ب َن ْ نی ] (ع ص ) برآورنده خانه را. (آنندراج ). || آنکه به چالاکی و خوبی خانه بنا میکند و برمی آورد. || بنا کننده و بنا. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
بناشده.
فرهنگ معین
(مَ نا) [ ع . ] (اِ.) 1 - محل بنا. 2 - بنیاد، اساس .
(مَ) [ ع . ] (اِمف .) بنا کرده شده ، بنا نهاده شده .
(مَ نا ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - محل بنا. ۲ - بنیاد، اساس .
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) بنا کرده شده ، بنا نهاده شده .
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) بنا کرده شده ، بنا نهاده شده .
فرهنگ فارسی
مبنا، محل بناوریشه چیزی، پایه وبنیان، بناشده، بنانهاده شده، بناکرده شده
( اسم ) ۱ - بنا نهاده بنا شده : محرر این رسالت ... بعد از تحریر کتابی که موسوم است باخلاق ناصری و مشتمل است بر بیان اخلاق کریمه ... مبنی بر قوانین عقلی و سمعی ... ۲ - کلمه ای که آخر آن همیشه بیک حال بماند و تغییر نکند مقابل معرب .
( اسم ) ۱ - بنا نهاده بنا شده : محرر این رسالت ... بعد از تحریر کتابی که موسوم است باخلاق ناصری و مشتمل است بر بیان اخلاق کریمه ... مبنی بر قوانین عقلی و سمعی ... ۲ - کلمه ای که آخر آن همیشه بیک حال بماند و تغییر نکند مقابل معرب .
مترادف و متضاد
حاکی، مشعر
based (صفت)
مستقر، مبنی، متکی
